يادداشتهاي نيمه شب

اگر بار گران بودیم، رفتیم...
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
 

سلامی چو بوی خوش آشنایی...

فکر میکنم اواخر سال ١٣٧٩ بود که این وبلاگ رو راه انداختم...

توی این مدت ٩ سال دوستهای خیلی خوبی اینجا پیدا کردم، چیزهای خیلی زیادی ازشون یاد گرفتم و تجربه های زیادی کسب کردم. که شاید هیچ وقت توی محیط واقعی نمیتونستم اونها رو داشته باشم. از اون آدمهایی نبوده و نیستم که بخوام هر روز آپ کنم. فاصله بین مطالب ارسالی خودشون شاهد صحت این گفته هستن. اینجا بیشتر یه کلبه بود برای اینکه بتونم حرفهای دلم رو بزنم. حرفهایی که فقط میشه توی محیط مجازی زد...

حالا بعد از این سالها احساس کردم که برای اینکه فعالیتم توی وب مفید تر باشه، یه کم گسترشش بدم. این بود که تصمیم گرفتم یه سایت شخصی راه بندازم. و از موضوعات مورد علاقه ام توش بنویسم. اینطوری هم مطالب متنوع و به درد بخورتر میشه و هم انگیزه ای میشه برای اینکه بیشتر کنار دوستهای مجازیم. باشم.

آدرس سایت جدید این هست:

www.shakerim.ir

این وبلاگ دیگه آپدیت نمیشه، منتظر قدمهای سبزتون توی سایت جدید هستم.

راستی، برای بهتر و مرتب تر دیدن سایت جدید توصیه میکنم از نرم افزار فایرفاکس استفاده کنین.

از مالکین و دست اندرکاران پرشین بلاگ هم که توی این مدت انصافا میزبان خوبی برای من بودن تشکر میکنم.

به پایان آمد این دفتر... حکایت همچنان باقیست...

 


 
comment نظرات ()
 
عشق سوخته
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

١

نه!

    دیگر چنان پُرشور

                          دوستت نمی‌دارم

چراکه تابشِ زیبایی‌ات

                           برای من نیست

در تو

      رنج‌های گذشته‌ام را

                             دوست می‌دارم

و جوانیِ ازدست‌رفته‌ام را

 

٢

هرچند گه‌گاه

            نگاه

         مبهوت می‌دارم به چشمانت

 

آرام و نهفته

        مدام با خود سخن ساز می‌کنم

 

اما نه با تو

که با قلبِ خود می‌گشایم

                              رازناکیِ سینه را

 

٣

در سیمایت!

              سیمای دیگری را می‌جویم

 

در لب‌هایت!

              لب‌هایی که دیری‌ست خاموشند

 

و در چشمانت!

                 آتشِ مرده‌ی چشمانی دیگر را

 میخاییل  لِرمانتاف / برگرفته از وبلاگ نقش آفتاب

 


 
comment نظرات ()
 
رای من کو؟
نویسنده : بهزاد - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥
 

رأی من کوش؟؟؟!!!...سوال


 
comment نظرات ()
 
بی ستاره...
نویسنده : بهزاد - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
 

برسرم ابری ندارم... آسمانم سرد و تیره! کم کمک این ابر دلگیر، گشته بر مهتاب چیره!

 آن ستاره پشت ابر است، میزند سوسو از آن دور! میشود آرام آرام، با هجوم ابر بی نور!!!

 روی ایوان اتاقم، یک گل پیچک نشسته، از غروب آن ستاره، گویی او هم دلشکسته...

 می چکد اشک ستاره، نم نمک، آرام آرام!!! می رباید ابر تیره، از ستاره بوسه و کام...


 
comment نظرات ()
 
زندگی در گذر است...
نویسنده : بهزاد - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
 

نمی دانم چه می خواهم بگویم؟! زبانم در دهان باز بسته است!

در تنگ قفس باز است و افسوس! که بال مرغ آوازم شکسته است!

نمی دانم چه می خواهم بگویم؟! غمی در استخوانم می گدازد!

خیال ناشناسی آشنا زد، گهی می سوزدم گه می نوازد!

پریشان سایه ای آشفته آهنگ، ز مغزم می تراوند گیج و گمراه!

چو روح خوابگردی مات و مبهوت، که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار، که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته، دردی گریه آلود. نمی دانم چه می خواهم بگویم!!!


 
comment نظرات ()
 
برای دريادار
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧
 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا؟ وز که خبر آوردی؟
 خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من، همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصدک تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو، دروغ
 که فریبی تو، فریب
 

(زنده یاد اخوان ثالث)


 
comment نظرات ()
 
دلتنگی
نویسنده : بهزاد - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
 

دلم تنگ است... دلم می سوزد از باغی که می سوزد.

 نه دیداری! نه بیداری! نه دستی از سر یاری...

مرا آشفته می دارد، چنین آشفته بازاری!...


 
comment نظرات ()
 
چه خواهد کرد با ما عشق؟!
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٧
 

چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسيدم و خنديدی

فقط با پاسخت پيچيده تر کردی معما را


 
comment نظرات ()
 
کار
نویسنده : بهزاد - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۸
 

با دستهای خستگی ام کار می کنم

خود را چه پوچ و بی هدف ايثار می کنم

در انتها که کوچه به ديوار می رسد

نفرين به هرچه کوچه و ديوار ميکنم

من غير از اين که نيستم، اما چرا هنوز

خود را درون آينه انکار می کنم؟

هر شب خودم برای خودم حرف می زنم

خود را درون خويش تلنبار می کنم

هر روز مثل قبل و فردا که می رسد

ديروز را دومرتبه تکرار می کنم

امروز هم به سرعت ديروزها گذشت

فردا دوباره می روم و کار می کنم!


 
comment نظرات ()
 
سال نو مبارك
نویسنده : بهزاد - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٧
 

 

راستي!

نميدونين چه كيفی داره كه خدا به آدم بچه بده،

 

 

 

 

اون هم دو قلو

 

 

 

 

اون هم يكی دختر، يكی پسر

 

 

 

 

خدايا شكرت كه پارسا و مهسا رو به من بخشيدی ازت ممنونم.


 
comment نظرات ()
 
مشکل بزرگ يا خدای بزرگ؟!
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۸
 

اگه يه وقت برات يه گرفتاری پيش اومد، نگو:

خدايا! من يه مشکل بزرگ دارم، اون رو برام حل کن.

بگو:

ای مشکل! من يه خدای بزرگ دارم که تو رو برام حل ميکنه!!!


 
comment نظرات ()
 
بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!
نویسنده : بهزاد - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۱
 

 فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن. بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

ما ميخواستيم از درختها، كاغذ و قلم بسازيم. بنويسيم تا بمونيم، پشت سايه جون نبازيم.

آينه ها اونجا نبودن، تا ببينيم كه چه زشتيم! رو درخت با نوك خنجر، زنده باد درخت نوشتيم.

زنگ خوش صداي تفريح، واسمون زنگ خطر شد. همه چوبهاي جنگل، دسته تيغ تبر شد.

 فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن. بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

اگه حرفمو شنيدي، جنگل رو نده به پائيز! كاري كن درخت باغچه، تن نده به خنجر تيز!

با جوونه ها يكي شو، قد بكش نگو كه سخته! جنگل تازه به پا كن، هر يه آدم يه درخته!

 فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن. بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟! 

من که با اين شعر خيلی حال ميکنم. شما چی؟!

به نظر شما صرفه با کدومه؟!!!


 
comment نظرات ()
 
اگر جهان يك دهكده 100 نفره بود...
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٩
 

سلام به همه دوستان عزيز، سال نو همگي مبارك باشه انشاءالله، اميدوارم سالي سرشار از موفقيت و شادكامي رو پيش رو داشته باشيد.

به قول شاعر:

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت - بادت اندر شهرياري برقرار و بردوام

سال خرم، فال نيكو، مال وافر، حال خوش - اصل ثابت، ‌نسل باقي، تخت عالي، بخت رام

اميدوارم پوزش من رو از اينجهت كه  اينجا بعضي وقتها دير به دير آپديت ميشه به بزرگي خودتون پذيرا باشين.

 

اگر جهان يك دهكده 100 نفره بود...

اگر مي شد جمعيت كره زمين را به جمعيت يك دهكده 100 نفره تقليل داد، با يكسان نگاه داشتن همه نسبت ها و درصدها، حاصل، چيزي شبيه زير مي شد.

57 آسيايي، 21 اروپايي، 14 آمريكايي (شمالي و جنوبي) و 8 آفريقايي در اين دهكده زندگي مي كردند. از اين عده 52 تن زن و 48 نفر مرد مي بودند. 70 نفر از آنها غير سفيدپست و 30 نفر سفيد پوست، 70 تن غير مسيحي و 30 تن مسيحي  مي بودند.

6 نفر از اين عده، 59 درصد از كل ثروت جهان را در اختيار مي داشتند و هر 6 نفر آمريكايي بودند. 20 تن نيز 80 درصد منابع انرژي موجود را مصرف مي كردند و 80 نفر هم پايين تر از سطح كنوني استاندارد مسكن زندگي مي كردند. 70 نفر قدرت خواندن نمي داشتند و 50 نفر از سوء تغذيه رنج مي بردند. يك نفر (آري، يك نفر) تحصيلات دانشگاهي مي داشت و يك نفر هم مالك يك دستگاه كامپيوتر بود.

 

مطلب زير نيز جاي تامل دارد:

اگر امروز با احساس تندرستي بيشتري از خواب بيدار شويد... . از ميليون ها نفري كه تا پايان هفته نيز دوام نخواهند آورد سعادتمندتريد.

اگر هرگز، تنهايي زندان، زجر شكنجه، يا گرسنگي را تجربه نكرده ايد از 500 ميليون نفر در اين دنيا پيشتريد.

اگر بتوانيد بدون ترس از ارعاب، دستگيري ، شكنجه يا مرگ، مراسم مذهبي خود را انجام دهيد، از 3 ميليارد نفر مردم اين جهان خوشبخت تريد.

اگر غذايي در يخچال، پوشاكي بر تن، سقفي بالاي سر و جايي براي خوابيدن داريد... از 75 درصد مردم جهان ثروتمندتريد.

اگر در بانك يا كيف بغلي تان پول داريد و جايي براي استراحت و تفريح نيز در اختيار داريد، از جمله 8 درصد ثروتمندان جهان هستيد.

اگر پدر و مادرتان هنوز در قيد حيات هستند و با يكديگر زندگي مي كنند. شما از جمله نوادر - حتي در آمريكا و كانادا - مي شويد.

اگر مي توانيد اين مطلب را بخوانيد، دو بار سعادتمند هستيد، يك بار به خاطر اينكه كسي هست كه به فكر شماست. و دوم اين كه شما بيش از 4 ميليارد نفري كه در اين دنيا بي سواد هستند، خوشبخت هستيد.


 
comment نظرات ()
 
شهر دزدها
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۳
 

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.

شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي  همسايه اش. در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد.

 

و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.

دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.

يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.

خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.

حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.

بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.

از: ايتالو کالوينو - ترجمه: حجت خسروی - به نقل از: گاهنامه مکث ـ شماره ششم ـ تابستان 1376

خب بالاخره به سلامتی حماسه!!! اول اسفند (همون گوسفند اسفندی دکتر سروش) هم به سرانجام رسيد و مردم با حضور پرشور و حماسيشون (همون سی و خرده ای درصدی که بعد از کسر آراء باطله باقی ميمونه) بد جور جلوبندی استکبار رو آوردن پائين. مبارکه انشاءالله...

 


 
comment نظرات ()
 
عجله در قضاوت!!!
نویسنده : بهزاد - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱
 

اگر شما زن حامله اى را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم حامله سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟ اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين عليامخدره ى محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود عليا مخدره هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم حامله ، بايد سقط جنين كند؟

بجاى اينكه به اين پرسش، تر و فرز، پاسخ بدهيد، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم:

2- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى، يكى را انتخاب كنيد. شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد؟

الف- كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و استخاره و اين نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق لگورى هم دارد .

ب- كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . ترياك مى كشد . و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند .

ج- كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى ديگر هم نيست.

 

شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد؟ لطفا نخست تصميم تان را بگيريد ، بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرماييد.

و اما پاسخ پرسش ها:

كانديداى اولى فرانكلين روزولت است

كانديداى دومى وينستون چرچيل است

و كانديداى سومى، آدولف هيتلر

و اما پاسخ به پرسش نخست:

اگر شما به سئوال مربوط به آن عليا مخدره حامله پاسخ مثبت داده ايد، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد!

و نتيجه ى اخلاقى اينكه:

<<قبل از پيشداورى و قضاوت، كمى فكر كنيد>>


 
comment نظرات ()